کانون وبلاگ‌نويسان افغانستان

English پشتو تماس با کانون در باره کانون مطالب آموزشی وبلاگ نویسی مطالب مربوط به کانون چگونه به کانون بپیوندم؟ نمایندگی های کانون لیست مدیران و اعضای کانون
وبلاگ‌های بروزشده پشتو

حمايت از پن‌لاگ افغانستان

کانون وبلاگ‌نويسان افغانستان يک کانون مستقل و آزاد مربوط به وبلاگ‌نويسان و وب‌نويسان و رسانه دیجیتال می‌باشد.

منابع و اخبار جهان

شبکه خبری CNN
شبکه خبری BBC
U.S NewsWire
شبکه خبری VOA
شبکه خبری CBS
شبکه USA Today
Canada Newswire
شبکه خبری Reuters
ایسوشیتیت پریس AP
شبکه خــبری Al-Jazeera
گروپ خبرهای ناظران W.N.G
آژانس خبری نوسندگان آفریقا
اخبار جهان World News
شبکه خبری FOX News
اخبار جهان World News
Religion News Service
تازه ترین اخبار علمی
شبکه خبری CNS
شبکه خبری ABC
آنــلاین ژورنال
MSNBC
Write News
خـبرهای انترنیت
اخبار Earth Times
تازه‌ترین اخبار هنری جهان
شبـــــکه خبری مسلمانها
سرویس خبرهای مذهبی
تازه ترین اخبار زنان جهان
شبـــکه خبری C-SPAN
گزارشگران آمریکایی
گزارشگران هالیوود
Civil Rights Post
در آچه چه گذشت؟
جهان ترور و وحشت
دنیای تبعیض نژادی
تازه‌ترین اخبار از عراق
MultiNational Force
Word Peace Reports
جهان سیاست در تصویر
Meddle East Observer
تازه‌ترین اخبار CIA & FBI
تازه‌ترین اخبار از دنیای پناهندگان
WorldDisarmament News
تازه‌ترین خبرهای القاعده
شبکه خبری القاعده
خبرهای زندان ابوغریب
حوادث طبیعی جهان
دنیای توطئه خیانت
دنیای جاسوسی
اخبار جاسوسی
Al Qaida News
خبرهای پنتاگون
فلستین پوست
RUSSIA LIFE
جهان سیاست
دنیای جنایت
خبرهای ناتو

مطبوعات بین الملل
News Max
News.com
USA Today
ساندی تایمز
Wolrd Wires
مجله ساینس
آژانس فرانسه
تریبون شیکاگو
Financial Times
News Scientist
World Net Daily
Full Coverage news
Daily Telegraph
World Vision
News Watch
روزنامه گاردین
The HILL
روزنامه ها
از ديگ ر وبلاگ‌ها

اين قسمت مربوط به اخبار و مطالب بروز شده‌ای وبلاگ‌ها می‌باشد که در اين قسمت برای علاقمندان بصورت خلاصه همراه با لينک بروز خواهد شد.

زمستان 1388
Sunday، February 07، 2010
درسرزمین سرد زمستان نگاه کن
باچشم های زمستانی
برحلقه های دود که ازبام میروند
تاآسمان آبی آرام میروند
درسرزمین سرد زمستان قدم بزن
باگام های زمستانی
برلایه های نازک یخ، تکرگ ها
برفرش برف ها

بقیه عکسها را در اینجا ببینید

برچسبها: , ,

posted by Hameed Nori @ 1:33 PM   |
پدر ! فرزندانت را دریاب !؟
Sunday، January 31، 2010
روز گار غم ،روزگار پر ازاندوه وماتم،روزگار رنجهای پر بهاء، روزگار اسطوره های بی محتوا،روزگار رنجش آلاله های ماسواء،روزگار رویش رنگدانه های....


خسته ام ! خسته تراز دیروزو پریشان تر ...،بیزار از رنگهای زرد وچرکین فام ،چون رگه هایی ترسناک وسرطانی برخاسته از ضمیر خام وفرسودۀ سیاست پیشه گانی خود بیگانه...،سالهای انتظار در کنج تنهایی بی قرارم ساخته ،وسودای خروش وسوسه انگیز ترین ترانۀ لحظه هایم .

وعاقبت ! نوشتن درد نامه هایم ،گریز راهی،برای گریز از جنون...

بهار میرسد ! ولی ایکاش ...سنگ صبورم ! کاش بودی ومیدیدی،مرگ بهار را ،وشکوفه هایی که بوی تومیدهند...همه را پرپر وبیرنگ!!!!! کاش میبودی ومیدیدی هجوم ظلمت را ،هجوم سارقان را،سارقان دسترنجها،بانیان رنجهارا،...کاش میدیدی ! فرومایه گانی رنگ آشنارا....غافل از خود،مست ومغروربا کلاهی برسر،فراخ وزننده!!!!!

دلم را ! شوق غریبی لبریز کرده از عطر ی آشنا...ومن روز وصالش را چشم انتظارم،تا دردهایم را با او زمزمه کنم،واو از عشق بگوید!!! چشم بر چشم مهربانش،موسیقی دلنواز نگاهش را به گوش جان پذیرا شوم ،سر بر زانویش گذارم و بیکسی ام را فریاد کنم.وبگویم : پدر فرزندانت را احاطه کرده اند وسرزمینت را رنجی مرموز قراگرفته است،خودفروختگانی ملون از رنگهای بی فروغ سودای نابودیش را دارند و دستی مهربان که فرزندانت را یاری رساند کیمیا گشته است ،پدر فرزندانت را دریاب !
_______________________________________________________
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود


گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه کسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

( افشین یداللهی )

برچسبها:

posted by سیمای هزاره @ 1:45 PM   |
هردم ازين باغ بري ميرسد
Thursday، January 28، 2010

هردم ازين باغ بري ميرسد ****** تازه تر از تازه تري ميرسد

سر به اينجا بزنيد

برچسبها:

posted by Basir Seerat @ 6:31 PM   |
پیشنهادات و مطالبات 50% زنان افغانستان به کنفرانس بین المللی افغانستان در لندن
Monday، January 25، 2010
افغانستان 16 جنوری 2010
همه ما افغانستان را می شناسیم. همه ما نیک می دانیم که در طول سالیان بسیار چه بر سر زنان این سرزمین زیر نام طالبان، جنگ، آواره گی و خشونت آمده است. از گذشته سخن نمی گوییم چرا که امروز موسم دیگری است و ما زنان افغانستان دیگر نمی خواهیم به هیچ بهانه ای حقوق اولیه و انسانی خویش را از دست بدهیم. ما دیگر نمی خواهیم حق انتخاب سرنوشتمان را به دیگری واگذاریم.

در طی دومین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان ما زنان در کمپاین 50% مطالبات و خواسته های خود را به طور واضح و شفاف به اطلاع جامعه و کاندیداهای ریاست جمهوری رساندیم. امروز به نمایندگان دولت افغانستان و جامعه بین المللی شرکت کننده در کنفرانس لندن که به وضعیت افغانستان می اندیشند و در صدد یافتن راه حل هایی برای آن هستند اعلام می داریم که ما زنان توقع داریم که به تعهدات خود در برابر شهروندان زن این کشور پایبند بوده و عزم راستین خود را برای پرداختن به این خواسته ها نشان دهند.

کمپاین 50% زنان افغانستان در سال 1388 (2009) و با شرکت 70 تن از فعالان اجتماعی و مدنی و حمایت سازمان های مختلف از جمله بنیاد آرمان شهر، اتحادیه سراسری زنان افغانستان و کمیته مشارکت سیاسی زنان افغانستان گردهم آمد و تا کنون از حمایت و همصدایی بیش از 10000 زن و مرد آگاه و راسخ در مناطق مختلف کشور بهره برده است. ما به عنوان نمایندگان نیمی از جمعیت کشور مطالبات زیر را اعلام می داریم:

از دولت افغانستان

1- هر نوع مذاکره غیر شفاف با مخالفان مسلح دولت که در آنها ذره ای از حقوق انسانی ما که سالهای بسیار و در مواجهه با خطرات بزرگ برای به دست اوردن آنها مبارزه کرده ایم، نادیده گرفته شود از حمایت ما زنان برخوردار نخواهد بود.

2- رشد و توسعه همه جانبه کشور بدون مشارکت زنان، تحقق نخواهد یافت. مشارکت سیاسی زنان در مقامات تصمیم گیری از سطوح محلی تا ملی، منطقه ای و بین الملی در همه عرصه ها باید به معنای تمام کلمه و نه سمبلیک و با استفاده از تمام توانمندیها، استعدادها و شایستگی های زنان صورت بگیرد.

3- بیسوادی یکی از بزرگترین موانع پیشرفت و به ثمر رسیدن فعالیت ها در زمینه توسعه پایدار و بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی شهروندان این کشور و مانع مشارکت فعال انان در زندگی سیاسی است. لذا از دولت می خواهیم که اعلان بسیج عمومی مبارزه با بی سوادی را با اختصاص بودجه های مکفی و استفاده بهینه از ظرفیت انسانی کشور در صدر اولویت های خویش برای 5 سال آینده قرار داده و به ارتقا کمیت و کیفیت مراکز آموزشی برای جامعه و علی الخصوص دختران و زنان همت گمارد.

4- تهيه و تدوين برنامه ملي با همكاري جامعه مدني براي ايجاد كميسيون هاي حقيقت ياب و دادخواهي در سطح كشور و برنامه ريزي براي دادخواهي از قربانيان (پرداخت غرامت و به رسميت شناختن صدمات وارده بر قربانيان)

5- ايجاد كميسيون ملي با صلاحیت و خوشنام با قدرت اجرايي در راستاي پياده كردن برنامه ملی عدالت انتقالي و عملي شدن برنامه دولت براي صلح، آشتي و عدالت در افغانستان

6- لازمه تامین امنیت اجتماعی و اقتصادی جامعه و پرهیز و رفع خشونت علیه زنان، تامین امنیت حقوقی و قانونی زنان و تلاش در جهت رفع قوانین تبعیض آمیز وتقویت قوه قضاییه عادل است.

7- جنگ ها، مهاجرت ها و بلایای طبیعی باعث به جاماندن میلیونها کودک بی سرپرست و زن بیوه در این سرزمین شده است که خود سرپرستی خانواده خود را بر عهده دارند. تلاش در جهت ایجاد فرصت های اشتغال و همیاری برای زنان سرپرست خانوار و معلولین و معیوبین باید در صدر برنامه های اقتصادی و اجتماعی دولت قرار بگیرد.

8- سلامت مادر، تضمین کننده سلامت کودک و جامعه است. باید اقدامات ویژه ای به منظور بهبود دسترسی مادران به امکانات صحی و بهداشتی انجام شود.

از جامعه بین المللی و شرکت کننده گان در کنفرانس بین المللی

1- عدم حمایت از مذاکرات غیرشفاف با نیروهای مسلح و جنگجو که بیم آن می رود حقوق انسانی زنان دوباره به مسلخ کشانیده شود.

9- مسئولیت پذیری و پایبندی به فوانین بین الملی نظامی و جلوگیری از کشتار افراد غیر نظامی که بیشترین قربانی را از میان زنان و کودکان می گیرد و ایجاد شفافیت در مورد چارچوب قانونی عملیات نیروهای ائتلاف

10- جامعه بین المللی باید دوباره به اجرای کامل برنامه عمل دولت براي صلح، آشتي و عدالت متعهد شود، از جمله اقدام هماهنگ برای معنادار و مثمر ثمرکردن بورد مشورتی به عمل آورد.

11- تشخیص وجود ارتباط بین معافیت از پیگرد قانونی و نقض پیوسته حقوق بشر، که کوشش برای کاهش فقر و دست یافتن به توسعه عادلانه و پایدار اجتماعی و اقتصادی و ایجاد فضای آزاد سیاسی را تضعیف می کند.

2- حمایت از ایجاد تغییرات بنیادین در بهبود زندگی زنان از طریق به وجود آوردن زمینه های اشتغال، خودکفایی و استقلال اقتصادی آنان.

3- تاکید و حمایت از طرح های مبارزه با بیسوادی.

4- حمایت از برنامه ها و طرح های حساس به جندر.

5- رشد و توسعه افغانستان با در نظر داشت عدالت اجتماعی، تامین حقوق بشر و دموکراسی امکان پذیر خواهد بود. فلذا ما جامعه بین المللی را به حمایت همه جانبه از حقوق زنان در تمامی عرصه ها فرا می خوانیم.

لیست سازمان های حامی کمپاین 50%

اتحادیه سراسری زنان اقغانستان، کمیته مشارکت سیاسی زنان افغانستان، بیناد آرمان شهر، مرکز آموزش حقوق بشر برای زنان، مجتمع جامعه مدنی افغانستان، نهاد همبستگی برای عدالت، نشریه دنیای زن، روزنامه 8 صبح، موسسه زن امروز افغان، مرکز مطالعات اجتماعی – فرهنگی آسیا، موسسه سلام، مرکز جوانان کابل، موسسه حمایت از زنان بی بضاعت افغانستان، موسسه نوا، روزنه صلح برای زنان افغانستان، زنان افغان به سوی انکشاف، نشریه سروش ملت.


آدرس های تماس با کمپاین 50%

برچسبها:

posted by یونس انتظار @ 10:39 AM   |
شبها کابل زیباست
Saturday، January 23، 2010

نمای شهر کابل در سه سال اخیر تاحدی بهتر دیده میشود. گرچه شهرداری کابل فعالیت خوبی در این عرصه نداشته است. ولی بازهم خوب است. شاید آقای رئیس جمهور کرزی نتوانسته شخصی را در پُست شهرداری کابل استخدام نماید که با محیط و مردم کابل آشنا بوده و بتواند در این پُست کارکند. ولی شهرداری کابل این را توانسته است که امر اعمار شهرک، آپارتمان، هوتل و دیگر ساختمانها را به سرمایه داران کشور بدهد. تعداد از هوتل ها و ساختمان های اعمار شده با چراغ های رنگارنگ شبها نقاط از شهر کابل را زیبا ساخته است. اما مردم کابل از این راضی نیستند. چون تماماً هوتل ها و دیگر بلند منزلها شخصی بوده. راه حل برای مشکلات مردم مخصوصآ بیکاری طبقه محروم از سواد نمیباشد. خوب هرکس روی نفع خودش کار میکند. بهتر میبود که در عوض فابریکات تولیدی مختلف میداشتیم که نفع به دولت و مردم افغانستان میداشت. اگر شهرداری کابل بودجه برای این کار نداشت میتوانست با همکاری تاجران افغانی مشترکاً این کار را بکند . تا نسل دهه اخیر که از نعمت سواد بازمانده اند دست شان به کار میرسید. امید از این به بعد در این زمینه توجه صورت گیرد! آیا چنین خواهد شد؟

برچسبها: , , ,

posted by Hameed Nori @ 3:19 PM   |
اعانه‌ها برای ژورنالیزم تحقیقی
Friday، January 22، 2010
وبلاگ نویسان‌، خوانندگان کانون و ژورنالیستانی که به کارهای ژورنالیزم تحقیقی علاقمندند فرصت خوبی است تا دیر نشده درخواست های شان را به این آدرس بفرستید. طرح تان را روی کاغذ بکشید و به دونر بفرستید تا به پروژه تان کمک کنند. در بخشی انگلیسی کانون نیز ببینید.

آخرین زمان برای ارسال درخواست های تان تاریخ 31 ماه جنوری است.

یک سی وی همراه با درخواستی تان به این نشانه ایمیل کنید. بیشتر در بخشی انگلیسی کانون و منبع بخوانید.
contact@gijc2010.ch

برچسبها:

posted by Afghan PenLog @ 7:44 AM   |
بورس های تحصیلی لیسانس وماستر در هندوستان
Thursday، January 21، 2010

برچسبها:

posted by یونس انتظار @ 2:18 PM   |
گريز از خود
Wednesday، January 20، 2010
زحل خمیده خمیده از زیر پنجرۀ اتاق عمومی گذشت، چراغ ضعیفی برسقف در خروجی روشن بود. نگهبان با موزه های براقش در برابر در قدم می زد و با دستۀ کلیدها بازی می نمود. تفنگش را روی شانه گذاشته و آهنگ شادی را اشپلاق می کرد. زحل اصلا دلش نمی خواهد این بار شانسش را از دست بدهد، می ارزید یک بار دیگر آنسوی دیوار را ببیند و شاد و سر حال در جاده ها قدم بزند، با دوستانش ببیند و یک بار دیگر طعم آزادی های را که به دست آورده بود بچشد. حاضر بود این دلهره را بپذیرد، دلهرۀ که قلبش را از جا می کند.
بیست روز پیش که به مرکز آمد، تصمیم گرفت که طاقت بیارود و تحمل کند، تصمیم گرفت در این چهار دیواری و با مردمان این ساختمان خو بگیرد؛ اما این گونه نشد. او هر شب ناخود آگاه به فرار فکر کرد، به آن سوی دیوارها. به هوای آزاد، به تپه، که وقتی به آن بالا می شد حس می کرد به آرزوهای بزرگش رسیده است. دستان بیش از حد بزرگ و گره دارش را به شدت به هم می کوفت و مست و شاد می گشت. فریاد می کشید و دور خودش می چرخید، می چرخید و می چرخید و بعد نفس نفس زنان روی خاک ها دراز می شد. ستاره ها را شمار می کرد و تا صبح بر بلندترین نقطۀ تپه می نشست و انتظار طلوع آفتاب را می کشید.
چشمانش را به هم فشرد و یقین کرد که نمی تواند از خوبی های آن سوی دیوار بگذرد. آرام و بی صدا به پیش خزید. از چار روز پیش همه جا را دید زده بود. راه را بارها سنجیده بود، چه گونه از اتاق بیرون بزند، چه گونه برود که هیچ کسی با خبر نشود و چه طور، از کدام قسمت دیوار بالا برود که نگهبان نبیند. دولا دولا راهش را به سمت دیوار دست چپ کج کرد. اتاق مرضیه روشن بود. زنی که یک هفته است آمده، از به یاد آوردن او لبخندی روی چهره اش نقش بست، در این دو روز به او دل بسته است. اگر نباشد، چه کسی مرضیه را در موقع حمله کمک خواهد کرد؟ چه کسی او را به تختش خواهد برد و بالاخره چه کسی یک سگرت قاچاقی به او خواهد آورد؟ مرضیه چهرۀ خندان و جذاب. وقتی حالش خوب است شعری را زمزمه می کند و همه را شاد می سازد.
نگهبان به سوی اتاقش رفت، تفنگش را به دیوار تکیه داد و مشغول بیرون کردن موزه هایش شد. زحل در دل به نگهبان خندید، او حتا تصور هم نمی کرد این دختر مهربان و آرام او را فریب دهد. او بود که به نگهبان گفت که داکتر می گوید "برای رفع خواب هر یک ساعت بعد یک پیاله چای مفید است"؛ نه که مفید نبود. خیلی مفید بود برای او. برای فرار او. اگر نگهبان در این هوای سرد نمی خواست به پیشنهاد او هر یک ساعت چای بنوشد، چه گونه می توانست فرار کند؟!
حالا دیگر با در، چند قدمی فاصله داشت و اگر دستش را دراز می کرد، می توانست چوکی نگهبان را بگیرد. چهرۀ داکتر را در برابرش دید و به یاد آورد که با چه محبتی او را از آن خرابه به این جا آورد؛ اما نمی توانست طاقت بیاورد. تصمیمش را گرفته بود، باید می رفت و امروز اگر این کار را نمی کرد، فردا یک بار دیگر باید همان درد و عذاب را تحمل می کرد. نه! باید می رفت، باید می رفت. الیاس در بیرون انتظارش را می کشید. او تنها بود و شهر پر خطر.

دستش را به بند پایش، روی چاقوی کوچکی که از روز ورودش پنهان کرده بود گذاشت، دلش آرام گرفت و مطمئن شد آن سوی دیوار مشکلی نخواهدداشت و خیلی خوش خواهد گذشت. نگهبان دم پنجرۀ کوچک و خاک گرفتۀ اتاقش ایستاد و به تاریکی چشم دوخت. دل زحل پایین ریخت. نگهبان از پنجره به او چشم دوخته بود! بلی درست او را می پایید. چه باید می کرد. نفسش را حبس کرد و حس کرد آب سردی را بر سرش ریخته اند، همان آب سردی که وقتی خمار می شد روی سرش خالی می کردند.
نگهبان از چاینک مسی چای می ریخت، زحل گذاشت تا نگهبان برای گذاشتن چاینک خم شود؛ اما او خم نشد! دوباره به او زل زد! زحل مطمئن شد او را دیده است. با یک خیز روی چوکی پرید و دستانش را به لبۀ دیوار بند کرد. یک نگاه دیگر به پنجره انداخت، نگهبان سر جایش نبود! پس حرکت کرده بود! تمام قدرتش را در بازوانش جمع کرد و خود را بالا کشید، خیلی ساده روی دیوار قرار گرفت. نگهبان داشت موزه هایش را می پوشید. دیگر درنگی نکرد، حتا به ارتفاع دیوار هم توجه نکرد، پاهایش را جمع کرد و کمی به جلو خم شد و خودش را رها کرد، در نیمۀ هوا، دستانش را مشت کرد اما به شدت به زمین خورد، درد شدیدی در بند پایش پیچید که حس کرد نفسش را بند آورده. دلش خواست فریادی بزند؛ اما نه حالا باید می دوید، هوای تازه را حس می کرد و سردی گل ها را زیر پایش می فهمید.
به جاده رسیده بود، صدای پا از پشتش می آمد، او را دنبال می کردند! راهی نداشت، به جوی آب پرید و روی لوشها دراز کشید و سینه خیز به راه افتاد، درخت لاغری در سر راه جوی بود. فکری به ذهنش گذشت، خمیده، خمیده رفت و در پناه تاریکی دست به تنۀ درخت کشید. درخت پرگره بود، به پشت درخت دور خورد و به آسانی به آن بالا شد. شاخه های ناتوان زیر وزنش ناله می کردند بر شاخی نشست و نفسش را حبس کرد. نگهبان دوستش را نیز بیدار کرده بود هر دو با عجله از جوی آب رد شدند.
- چه شد؟ کجا رفت؟
- ای بیادر حتما کدام پشک بوده، اینجه خو هیچ چیزی نیست. ای زن ها کجا فرار می کنند؟! اینجه خو زندان نیست. بان که خو خوده کنیم.
هر دو به آنچه دیده بودند فحش رکیکی دادند و دوباره برگشتند. زحل در دل خندید. از بالای درخت شادمانه به جاده دید: آسمان صاف! جاده خلوت! آن گونه که می خواست، آن گونه که قبلا دیده بود. از درخت پایین شد و شروع به دویدن کرد، فریاد کشید و دوید و دوید. به مرد و زنی که با تعجب او را می دیدند فحش داد و چون باد به راه افتاد.

جاده های تاریک را به خوبی بلد بود. کوتاه ترین راه به تپۀ دوستداشتنیش را می دانست. ندانست چه گونه رسید؛ وقتی هوای سرد تپه به صورتش خورد، حس عجیب در وجودش زنده شد. جست و خيز زنان بر بلندترین نقطۀ تپه رسید و فریاد کشید. دستانش را باز کرد و غرق در زیبایی شهر شد. شهری که با همه ویرانه گیش برایش زیبا بود، شهری که او را از زحل به سامعه، فرید و هزاران نام دیگر تبدیل کرده بود. شهری که از کودكی به کوچه هایش آشنا شد و هر روز با غم شب، به جاده های شهر بیرون شد. به یاد داشت اولین روزهای مرگ پدرش را. اولین روزی که پدرش رفت و او هیچ حسی در وجودش بیدار نشد. حتا ندانست که پدرش دوباره بر نخواهد گشت. وقتی مادرش با چشمان گریان او را سرخوش و شاد دید با مشت و لگد به جانش افتاد. کینۀ عجیبی به دل گرفت، نمی توانست در مرگ پدرش بگرید، بود و نبودش را هیچ گاهی حس نکرده بود و این، از ديد مادر، گناه بزرگی بود. از آن روز بد بختی به همه معنا به او رو کرد. هر روز لت و کوب برادرانش او را از زنده گی بیزار ساخت، شبها تا دیر وقت بر تپه می آمد و در تاریکی شب غرق می شد و چراغ های روشن را می شمرد. همیشه رو به سمت روشن شهر می نشست و از روشنای آن لذت می برد. می دانست که وقتی دیر تر به خانه برود بیشتر لت و کوب می شود؛ اما هر روز بیشتر از روز قبل دیر می کرد و معمولا پول کمتری به خانه می برد. به ویژه از وقتی دوستان جدیدی یافته بودند. از وقتی از میان کثافات باقی های بوتل های نوشیدنی را که طعم تیزی داشت نوشیده بود، دیگر شادی را تجربه می کرد. گاهی پولهایش را به مرد جوانی می داد و در مقابل گرد سفیدی را می گرفت و به کمک دوستش و الیاس دود می کرد. آهسته آهسته یاد گرفت که چه گونه از سگرت استفاده کند و بعد ها شراب؛ چرس و تریاک و هر آنچه او را برای تحمل زنده گی کمک می کرد خريد نمود. به یاد می آورد که اگر هیچ یک از این مواد را به دست نمی آورد عصبانی می شد و با چاقویش به جان مردم در تاریکی ها می افتاد، جیب می برید و اگر دستش می رسید دزدی می کرد. و آخر روز که خسته و پر درد چیزی به دست نمی آورد دم در مسجد بی حال می شد و در دنیایی پر دردش گم می گشت. در آن زمان رحم مردم به او کمک می کرد و با پولی که برایش می انداختند، الیاس مواد می آورد و یک بار دیگر شب را مست می شد و با فریاد در کوچه های شهر نو می دوید و به تپه می رفت و در آن جا جیغ می کشید، از ته دل، تا برادرانش بشنوند و به آزادی او غبطه بخورند، عصبانی شوند که چه گونه او از چنگ آنها فرار کرده و امروز همه شهر خانه اش است. زمانی که پول خیرات ها هم دردی را دوا نمی کرد، کشف خودش او را نجات داد. خمارش را شکست و سرخوشش ساخت. او متوجه شد که بوی تند شرش بوت دماغش تیر می کشد و سرش را به دوران می اندازد. دست و پایش را سست می کند و دلش می شود همه شرش را بیلعد و عطر آن در هوای که تنفس می کند باشد. در هوای سرد برای گرم شدنش، بوتل شرش را به دماغش نزدیک می کرد و نفس می گرفت. از آن روز به بعد هر گاهی که مواد به دستش نمی رسید، شرش بوت او را به حالت عادیش بر می گردانید.

وقتي دلش خالي گشت. دستانش را پايين آورد و به دقت به آسمان نگريست. به آسماني كه سياه قير بود و خالهاي نقره يي بر دامنش چشمك مي زد. چقدر دلش مي خواست يكي از آن دانه هاي رخشنده مي بود تا حد اقل در پهنة آسمان گم مي گشت و هيچ كسي نميدانست كيست و چه سرگذشتي دارد. اما اين افكار چه فايدة داشت؟ با خيال كه نمي توانست آن چه هست تغيير بدهد. او بود و دريايي خشم برادرهايش كه از گذشتة او خشمگين بودند. خشمگین از اين كه نتوانسته بود دختر خوب خانواده باشد. خانوادۀ که پدر هميشه بي خود بود و مادر هميشه از او و الياس، برادر كوچكش، پول مي خواست. روزهاي سخت موچيگري و بوت پالشي در برابر مسجد، دست مزد ناچيز آخر روز و لت و كوب مادر و گرسنه خوابيدن ها، همه و همه واقعيتهاي از زنده گيش بود كه نمي توانست تغييرش بدهد. چقدرش دلش مي خواست يكي دلواپسش مي شد. يكي سرش را بر سينه مي فشرد و دستهاي ترك برداشته اش را به دست مي گرفت. چقدر هوس داشت تا وقتي لباسش پاره مي گشت يكي پاره گي هايش را مي دوخت و سرزنش بار نگاهش مي كرد. آرزوي مادري كه هرگز او را نپذيرفت. مادري كه رنج زنده گي از او دورش كرده بود و نفرت را بر چهره اش ريخته بود. مي خواست مثل مجيد، كه در كنار مسجد با هم كار مي كردند، مادري مي داشت كه دلواپسش مي شد، برادري كه هر شام او را از جاده به همراه كراچيش به خانه مي برد. این ها همه آرزوهاي محال و خواب هاي خوشي بود كه جز به كمك آن گرد سفيد و مادة كه تزريق مي كرد و مايع بوتل هاي رستورانتها، فراموش شان مي كرد. بوي خوشي سرش را به دوران آورد. اگر يك خورده از آن گرد را مي داشت. اگر يك "سگرتي" برايش مي بود. می توانست افکارش را سامان دهد. روی دو دستش بلند شد. يادش آمد اين نزديكي ها چيزكي دارد. درختي آن طرف تر بود، درختي كه الياس و او هميشه اضافه هاي ترياك و هروئين و اين اواخر بوتل هاي شرش بوت را مخفي مي كردند. با عجله به سوي درخت رفت و چهار انگشت دور تر از تنة درخت، به كندن زمين شروع كرد. خيلي زود به بوتل شيشه يي شرش رسيد. خودش بود! دوباره سرخوش شد و دوباره فراموش كرد كه با داكتر عهد كرده بود، ترك كند. فراموش كرد كه همين سه ساعت قبل، روي تخت مركز ترك اعتياد خوابيده بود و فكر مي كرد وقتي خوب شد، برود و فقط موچي باشد. فقط كفشهاي پاره پارة مردم را بدوزد تا راحت راه بروند. تا سنگي پايي را نيازارد. فقط به كفش ها نگاه كند و شب به سياهي آسمان و ستاره هايش چشم بدوزد. اما نه، حالا دیگر امکان نداشت.
سر بوتل را باز كرد. دماغش از بوي تند آن تير كشيد و درد گرفت. دردي كه خوشش مي امد. دماغش را به بوتل چسپاند و نفس هاي عميقي كشيد. اين كشف خودش بود. اختراع خودش. ذره ذره تحليل رفت و روي زمين خم شد. سرش پاي درخت به خاك هاي كه با دستانش كنده بود نشست و نفسهايش عميقتر شد. مست شد و تپه، تاريك- روشن شهر، اسمان سياه و ستاره هاي چشمك زن و بالاخره شعر مرضيه و احساس عجيبش را فراموش كرد. تاريكي بود و تاريكي.
posted by Zohra Najwa @ 9:24 AM   |
پرسش و پاسخ های رایج در باره کانون
وبلاگ‌های بروزشده فارسی/دری

مطالب نشر شده
آرچیف
Template by

  Free Page Rank Tool BLOGGER

blog counter

View My Stats Add to Technorati Favorites