برای امروز مطلبی را در نظر گرفته بودم اما در زمان گشت و گذار در ایمیلم تصمیم گرفتم مطلب خودم را به وقت دیگری موکول کنم و در عوض شعری را که یکی از دوستان برایم فرستاده است در وبلاگ قرار دهم. شاید خواندنش خالی از لطف نباشد که حرف دل و حتی فریاد درد بسیاری از مردم سرزمین ما نیز همین شعر است. امیدوارم روزی فرا برسد که دیگر سرودن این مضامین شعری و این بحث ها نقطه هدف و واقعیت بیرونی نداشته باشد و چقدر سعادتمند خواهیم بود اگر ما نیز آن روز را نظاره گر باشیم. هر چند به قطع و یقین آن روز نخواهد آمد جز با همت و تلاش همه ما. به امید آن روز ارزش انسان: دشتها آلوده است در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن، آواز پرستو به چه كارت آید؟ فكر نان باید كرد و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست این دریغا كه همه ی مزرعه ی دلها را علف هرزه ی كین پوشانده است هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سیمان(1) نیست و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست و زمانی شده است كه به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست. ************************************************ (1) سیمان: کانکرت |