کانون وبلاگ‌نويسان افغانستان

English پشتو تماس با کانون در باره کانون مطالب آموزشی وبلاگ نویسی مطالب مربوط به کانون چگونه به کانون بپیوندم؟ نمایندگی های کانون لیست مدیران و اعضای کانون
وبلاگ‌های بروزشده پشتو

حمايت از پن‌لاگ افغانستان

کانون وبلاگ‌نويسان افغانستان يک کانون مستقل و آزاد مربوط به وبلاگ‌نويسان و وب‌نويسان و رسانه دیجیتال می‌باشد.

منابع و اخبار جهان

شبکه خبری CNN
شبکه خبری BBC
U.S NewsWire
شبکه خبری VOA
شبکه خبری CBS
شبکه USA Today
Canada Newswire
شبکه خبری Reuters
ایسوشیتیت پریس AP
شبکه خــبری Al-Jazeera
گروپ خبرهای ناظران W.N.G
آژانس خبری نوسندگان آفریقا
اخبار جهان World News
شبکه خبری FOX News
اخبار جهان World News
Religion News Service
تازه ترین اخبار علمی
شبکه خبری CNS
شبکه خبری ABC
آنــلاین ژورنال
MSNBC
Write News
خـبرهای انترنیت
اخبار Earth Times
تازه‌ترین اخبار هنری جهان
شبـــــکه خبری مسلمانها
سرویس خبرهای مذهبی
تازه ترین اخبار زنان جهان
شبـــکه خبری C-SPAN
گزارشگران آمریکایی
گزارشگران هالیوود
Civil Rights Post
در آچه چه گذشت؟
جهان ترور و وحشت
دنیای تبعیض نژادی
تازه‌ترین اخبار از عراق
MultiNational Force
Word Peace Reports
جهان سیاست در تصویر
Meddle East Observer
تازه‌ترین اخبار CIA & FBI
تازه‌ترین اخبار از دنیای پناهندگان
WorldDisarmament News
تازه‌ترین خبرهای القاعده
شبکه خبری القاعده
خبرهای زندان ابوغریب
حوادث طبیعی جهان
دنیای توطئه خیانت
دنیای جاسوسی
اخبار جاسوسی
Al Qaida News
خبرهای پنتاگون
فلستین پوست
RUSSIA LIFE
جهان سیاست
دنیای جنایت
خبرهای ناتو

مطبوعات بین الملل
News Max
News.com
USA Today
ساندی تایمز
Wolrd Wires
مجله ساینس
آژانس فرانسه
تریبون شیکاگو
Financial Times
News Scientist
World Net Daily
Full Coverage news
Daily Telegraph
World Vision
News Watch
روزنامه گاردین
The HILL
روزنامه ها
از ديگ ر وبلاگ‌ها

اين قسمت مربوط به اخبار و مطالب بروز شده‌ای وبلاگ‌ها می‌باشد که در اين قسمت برای علاقمندان بصورت خلاصه همراه با لينک بروز خواهد شد.

کینیا را چگونه یافتم؟
Thursday، July 16، 2009



سه روز است که کینیا هستم. میخواهم آنچنان که این کشور افریقای شرقی را مییابم ، برایتان بنویسم. این اولین سفرم در زندگی بیرون از افغانستان است.ساعت هشت صبح از میدان هوایی کابل با هواپیمای صافی پرواز کردیم. احساس کردم که چیز هایی متفاوتی را تجربه خواهم کرد. کمی خوابیدم اما صبحانه مهمانداران نگذاشت ، آرام باشم. کمی خوردم و باز خوابیدم.

ساعت 11:00 قبل از ظهر به شهر زیبا و گرم دوبی رسیدیم. مهمانداران صافی اعلام کردند که هوای دوبی 15 درجه هست اما همینکه پایمان را از دروازه ای هواپیما بیرون گذاشتیم احساس کردم داخل یک دیگ بخار و یا حمام شده ایم ما خیلی زود با فرشته های سیاه و سفید عرب روبرو شدم که همه قرآن شریف میخواندند. دو سه دوست را دیدیم که جایی میرفتند و خیلی هم پز گرفته بودند چون ترانزیت بودم ، مجبور شدم بروم تا پرواز بعدی ام را با هواپیما های الامارات بود ، پیدا کنم.

خدای من ، این میدان هوایی دوبی مثل یک شهریست که اگر کمی اشتباه کنی ، در میان فرشتگان خوش صورت اروپایی ، آسیایی گم میشوی. بیشترینه کارکنان و فروشندگان برخلاف کشور ما و شما سیاسر بودند. با صد تلاش و معلومات توانستم ترمینال اول را که مخصوص آسیایی ها است ، بیابم. پرواز مان ساعت 03:00 بعد از ظهر به نیروبی میرفت و من باید تا آن ساعت منتظر میماندم. روی چوکی گیت 127 لمیدم و از زیبایی های مردمان مختلف لذت و بردم و کیف کردم. چند لحظه همانظور مانده بودم که دو مسافر دیگر نیز آمدند و کنارم نشستند. سر صحبت را با یکی از آنان باز کردم . نامش عبدالله است و از ایالت ممباسای کینیا است و از ریاض با دوستش آمده است و میخواهد کار قبلی اش که حسابداری در یک فروشگاه است ، در نیروبی تغییر دهد. خیلی معلومات جالب در باره کینیا و مردمش داد.

ساعت دو و نیم داخل هوایپمای غول پیکر و شیک الامارات بودیم که حتی امریکایی ها و اروپایی ها از سفر با آن لذت میبرند. مهمانداران آنان همه پریرویان کوریایی و افریقایی بودند با هر نگاهی که بطرف شان میکردی ، لبخند میزدند. این یکی خیلی خسته کن بود باید از روی چند دریا عبور میکردیم. خودم را با تلویزیون و رادیو های چوکی ها مصروف کردم و چند بار هم چای ، جوس و غذا آوردند و بالاخره بعد از چهار ونیم ساعت اعلام کردند که به شهر نیروبی خوش آمدیم.
عبدالله گفت که کینیا در اختلاس و فساد اداری دنیا مقام اول را دارد. راست میگفت همینکه داخل ترمینل شدم. مسافرین مثل گوسفند روی هم می پریدند تا زور تر به شهر برسند. قلم نداشتم تا فورمه آنفلوانزای خوکی را پر میکردم بالاخره یکی را پنج دالر دادم تا مرا برای گرفتن ویزای آنبورد و قلم کمک کند.

به من گفته بودند که نیروبی خیلی سرد است و من هم تمام لباس های زمستانی آورده بودم اما شهر خیلی برای من گرم بود.تمام بدنم کرخت شده بود و سرم درد میکرد. بالاخره بعد از یک ساعت نوبتم رسید و رد شدم ورفتم دم دروازه ای عمومی کسی را دیدم که روی کاغذ نوشته بود محمد یونس تا مرا به مهمانخانه ای ببرد که قبلا آنلاین ریزرف کرده بودم ، ببرد. بالاخره به راحتی روی سیت موتر لمیدم و نفس راحتی کشیدم .


ادامه دارد.

برچسبها:

Published by یونس انتظار @ 7:37 PM Permanent Link   |
|
پرسش و پاسخ های رایج در باره کانون
وبلاگ‌های بروزشده فارسی/دری

مطالب نشر شده
آرچیف
Template by

  Free Page Rank Tool BLOGGER

blog counter

View My Stats Add to Technorati Favorites لوگوی کانون